امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

عشق فسقلی من

اردیبهشت 96

در اردیبهشت سال 1396 شما 4 سال و 7 ماه داشتی عزیزدلم که دایی جون مسیح و دایی جون حمید تصمیم گرفتن کاندید شورای شهر بشن. خلاصه اسم نوشتن و ستاد تشکیل دادن و حسابی سر همه شلوغ بود و هر روز می رفتیم ستاد ، شما همش میگفتی بریم شورا ، منم میخوام شورا بشم، به ستاد میگفتی شورا خلاصه تا یه شب توی ستاد داشتن بلند شعار میدادن که شاکری شاکری حمایتت میکنیم شما هم جوگیر شده بودی تند تند میگفتی شاکری شاکری حیایتت میکنیم قربون تو برم با حرف زدنت خلاصه کلی هم تراکت برا دوتا دایی جون پخش کردی و همه با روی باز از دستت میگرفتن ، حالا که دیگه ستاد جمع شده و دوتا دایی جون انتخاب شدن حالا هر روز میگی کی میریم شورا( البته منظورت همون ست...
11 خرداد 1396

کلمات شیرین 4 سالگی عشق فسقلیم

توی سن چهار سالگی هستی و بعضی کلماتی که واضح نمیگی برات مینویسم  عززززیزم   قصه : قِــصته لبخند : لَخبند تبلیغ : تلبیغ کلاغ : قَـلاغ قربوووون حرف زدنت برم من قشنگم. بوووووووووس ...
20 اسفند 1395

امیرعلی گلم و حرفای شیرینش

قربونت برم الان که دارم برات اینو مینویسم 4 سال و 6 ماه و 4 روز داری قشنگ من با اینکه الان خیلی واضح صحبت میکنی ولی هنوز بعضی کلمات به سختی تلفظ میکنی. چند روز قبل دوتا لیوان شیر آوردم کیک برا شما یکی برا خودم آخه تازگیا همش باید با مسابقه دادن شیر بخوری خلاصه تو برنده شدی و همه برات دست زدن بعد رفتی جلو آیینه خودتو نگاه کردی و گفتی خاله جون من خیلی قُــــــــــدمَــــــند شدم چندبار که تکرار کردی فهمیدم منظورت اینه که قدرتمند شدی ...
20 اسفند 1395

شیرین زبون من

عزیزدلم الان که این مطلب برات میذارم اسفندماه 1395 هست  شما 4 سال و 5 ماه داری قشنگ خاله با اینکه الان قشنگ و واضح صحبت میکنی ولی هنوزم بعضی کلمات برات سخت هستن و خیلی زیبا میگی امروز میخواستیم بریم تفریح یه روستایی به نام قلات و صبح زود همه جا مه زیاد بود، صبح زود از خونه زنگ زدی به من و گفتی خاله جون امروز هوا صافه و قراره بارون شدید بیاد و نمیتونیم بریم قـاتـــــو بعدش متوجه شدی که یه چیزی داری اشتباه میگی دوباره گفتی نمیتونیم بریم قـــاتــــــی که مامان سودابه از اونور گفت بگو قلات . خلاصه رفتیم قلات و اونجا یه گرنده از توی آیمون رد میشد و پرواز میکرد یهو برگشتی گفتی بچه ها قــَلاغ منظورت کلاغ بود ...
6 اسفند 1395

خوشکل خاله

تازگیا یه مدتی هست تا دلت نمیخواد بقیه یه کاری انجام بدن میگی  این کاره درست نیت ولی اگه میخوای انجام بدی به من هیچ ربطی نداره ها ها   ی بار تو هوای سرد زمستونی تی شرت پوشیده بودی من پیرهن آوردم تنت کنم گفتی نمیخوام گفتم سرده باید بپوشی برگشتی به من گفتی اگه گرمم شد به من ربطی نداره هاا ...
13 بهمن 1395

امیرعلی و دااشش کوچولوش

تازگیا وقتایی که دایی مسیح بردیا کوچولو رو میاره خونه باباصفر شما میگی بردیا دیگه داداش منه هروقت دایی جون مسیح نیست من باباشم و مواظبشم ویه روز نیارنش میگی چرا بردیا نمیاد چرا نیومده؟ خیلی دویش داری و اونم خیلی تورو دوی داره و دنبال تو راه میاد و همش میگه علی . علی...علی امروز میگفتی بردیا داداش منه شب با خودمون میبرذیمش خونمون و میخوام شب پیش من لالا کنه و من خودم مواظبشم . به داایی مسیح بگین نیاد دنبالش قرربوووووون تو بشم فسقلی من با این داداشت ...
13 بهمن 1395

عشق قشنگم

الان که این مطالب برات میذارم 4 سال و 5 ماه داری و میری مهد کودک و حسابی شیطون تر شدی یه بار مامان سودابه اومد خونه بابا صفر و گفت: دیشب امیرعلی یه گوشه از مبل نشسته بوده توی خونه و آروم یه چیزی برا خودش تعریف میکرده و گریه میکرده ، مامان ازت پرسیده بود برا چی گریه میکنی ؟ چی شده عزیزم؟ تو هم گفته بودی دلم گرفته. مامنی گفته بود چرا؟برا چی؟ تو هم گفته بودی دلم برا اون بچه گرفته که توی اون قصه میوه نداشته بخوره الهی من فدای تو و دل کوچیکت بشم عشق خــــــــــــــالــــــــــــــه ...
13 بهمن 1395